تبليغاتX
خاطرات زن 40ساله

خاطرات زن 40ساله

راستش این روزا اصلا حوصله نوشتن ندارم کلا نمی دونم از چی بنویسم از خودم از بدبختیم از بچه هام از چی؟؟؟؟؟؟این وبلاگ واسم دوست و رفیق خوبی بود همدم تنهاییم بودو از وقتی تصمیم گرفتم بنویسم خیلی دلم سبک شد به خاطر همین واقعا مدیونه شما دوستا و این شروع کننده هستم

این روزا انقدر بالا و پایین رفتم تو این دادگاه ها دیگه خسته شدم اخه من نمی دونم این چه قانونیه ؟؟چرا همه چی به نفع مرداست؟اخه ما زنا یه خورده نباید بهمون توجه شه؟؟؟هرچی می گی بهشون بابا من نمی خوام با طرفم زندگی کنم بهم می گن مدرک بیار اخه چه مدرکی بیارم واست؟؟؟کلا دیگه بی خیال طلاق شدم اصلا مهم نیست

فردا قراره ایمان با بچه ها بره بیرون اشکان که کلا هر چی دلش بخواد انجام می ده اصلا براش فرقی نمی کنه باباش چی ازش می خواد ....شمیم هم که می گه اگه اشکان نره منم نمی رم این وسط منم که خراب می شم هروقت این چیزا پیش می یاد ایمان وخواهرش یک ساعت سر من قر می زنن که تو توی گوش بچه هات می خونی که با باباشون بیرون نیان کلا خیلی بی وجدانن هر چی تهمته به من می چسبونن نمی دونن خود بچه ها دوست ندارن با اونا بیرون برن حالا اگه باباشون تنها بود فکر کنم بچه ها می رفتن چون عمه و عمووبچه هاشون هستن حوصله اونا رو ندارن

من همیشه به بچه ها گفتم مشکل منو باباتون هیچ ربطی به شما نداره هر وقتم اشکان با عصبانیت یه چی پشت سر باباش می گه من باهاش برخورد می کنم ولی اونا خیلی راحت به من می گن که تو باعث می شی بچه ها به باباشون بی توجه باشن

نمی دونم چرا من باید به این درد دچار می شدم نمی دونم یعنی این گناهی که کردم منظورم دوستیم با سعیده انقدر باید تاوان پس می دادم؟؟؟؟یعنی یه هم صحبت انقدر باید واسم بد تموم می شد ...

هیچ کی نمی دونه من تمومه غصه هام بیشتر به خاطر بچه هامه دوست ندارم اونا انگشت شمار شن پیش اینو اون

بعضی وقتا بی خیال می شم می گم بزار با ایمان دوباره زندگی کنم حداقل واسه اینده بچه هام بد نشه حداقل نگن اینا بچه های طلاقن ...ولی بعضی وقتا دلم واسه خودم می سوزه و می گم مگه چقدر زنده ام که بخوام با یه ادمی که هیچ علاقه ای دیگه بهش ندارم زندگی کنم...

راستش یه جورایی خسته شدم خیلی خسته ....حس می کنم دیگه دارم کم می یارم دیشب داشتم گریه می کردم که اشکان منو دید نشست 2ساعت باهام حرف زد ودلداریم داد بچم انگار 10 سال تجربه داره خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم از زندگی می دونه ....

یه چند تا ازم سوال کرد اخرشم بهم گفت مامان تو حقته بره با کسی که دوسش داری ازدواج کنی یا حداقل دوست شی اینو که گفت چشام 4تا شد گفتم اشکان چی می گی؟؟/برم دوست شم؟؟مگه نمی بینی هرچی دارم بدبختی می کشم به خاطر این حماقتمه

خلاصه با حرفایی که بهم زد به این نتیجه رسیدم که دوباره با ایمان زندگی کنم ولی اشکان گفت قبل از اینکه کلا وارد این خونه شه باید تو کاغذ یه چیزاییرو بنویسه و همه امضاش کنیم که اگه دوباره نسبت بهت شک بازی دراوورد یا مثل قبلنا دوست بازی کرد طلاق برات راحت شه هرچی فکر کردم دیدم داره راست می گه حالا قراره خودش به باباش بگه البته یه مدلایی که انگار من خبر ندارم یعنی من باید فیلم بازی کنم

می دونم زندگی با ایمان دیگه برام مثل قبل لذتی نداره ولی من جایی زندگی می کنم تو کشوری زندگی می کنم که یه خانومه مطلقه اصلا شرایط خوبی نداره جایی زندگی می کنم که همه نگاه ها به سمت تو جایی زندگی می کنم که از یه پسر 30 ساله تا یه مرد 65 ساله خیلی راحت بدونه اینکه به شرایطت نگاه کنن بهت پیشنهاد دوستی می دن و اصلا براشون مهم نیست که تو الان چه شرایطی داری به این نگاه نمی کنن که یه زن 40 ساله هم واسه خودش یه سری محدودیاتی داره

می ری سر کار 2هفته نمی شه تا می فهمن از شوهرت جدا شدی انقدر تورو غرق در شماره و هیز بازیاشون می کنن که از هر چی زندگیه متنفر می شی من اینجا هیچ امنیتی ندارم من اینجا با تنهایی خودم فقط دارم نگاه ها رو به سمت خودم سوق می دم

من باید به خاطر شرایطی که توش هستم قلبمو عشقمو وجودمو کلا هویتمو نابود کنم تا جلوی مردم به ظاهر حفظ ابرو کنم

این یه اجباره

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت9:58توسط شبنم | |

سلاممممممممممممممم

بازم باید عذر خواهی کنم ....

به قول اجی باز رفتم تو غیبت کبری این روزا خیلی درگیر بودم خیلییییییییی

درگیر خودم کلی کارو مشکل ریخته بود رو سرم خیلی بدوبدو کردم واسه کار طلاقم راستش چند روز پیش یه دعوای وحشتناک گرفتم با ایمان ازین بلاتکلیفی خسته شدم

هرچی فکر می کنم نمی تونم دوباره باهاش زندگی کنم دیگه دلمو زده دیگه هیچ علاقه ای نمی بینم ...

داره اذیتم می کنه نمی خواد اسمشو از شناسنامم پاک کنه منم این روزا به کمک برادرم البته با یه وکیل دنباله کارامم

دیگه هر جوری که شده می خوام جدا شم می خوام زندگی کنم می خوام واسه خودم یه مدت زندگی کنم این چند سال فقط واسه بقیه زندگی کردم همه چند سال زندگیم شد واسه بقیه..

یه کارایی می خوام بکنم شاید از فرصتام استفاده کردم حس می کنم نیاز دارم به یه هم صحبت

 شمارو تو جریان کارام میزارم

+نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت2:25توسط شبنم | |

سلام

اول از همه یه معذرت خواهی خدمت همتون به خاطر غیبت کبری که داشتم یه مسافرت فوری پیش اومد و نتونستم خبردارتون کنم

این چند روز تعطیلی تصمیم گرفتیم بریم شمال البته اولش اصلا نمی خواستیم بریم ولی وقتی دیدم شرایط جور شد از طرف دیگه هم امتحانای شمیم تموم شده بود و اشکانم که بر گشته بود به پیشنهاد خودم تصمیم گرفتیم بریم اولش بچه ها غر زدن که شمال بارونه بریم لواسون پیش یکی از دوستام ولی من که شخصا از لواسون متنفرم چون هر چی خاطره بده من ازون جا دارم خلاصه بچه ها دیدن من بی میلم تصمیم گرفتیم بریم شمال البته دخترو پسر برادرم هم بودن که تنها نباشیم

خیلی خوش گذشت مخصوصا برفی که تو راه می یومد واقعا عالی بود بارون شمالم که عشق منه ولی بچه ها زیاد خوشحال نبودن از بارش بارون ولی واقعا منظره قشنگی بود خیلی عکس گرفتم واستون می زارم

اول قرار بود از جاده هراز بریم ولی گفتم خیلی برفه و جاده ها بسته می شه تصمیم گرفتیم از جاده قزوین بریم البته اون طرفم خیلی برف بود ولی باز می شد رفت اولین مقصدمون رامسر بود رفتیم ویلای بابام اینا بعدشم داداشم اینا بهمون پیوستنو با اونا رفتیم کلاردشت واقعا سرد بود خیلی سرد کلاردشتم حالت کوهستانی داره و خیلی خیلی قشنگه و دنجه

صبح زود سکوت سکوت بود هیچ صدایی در نمی یومد صبح زود نمازو که می خوندم با زن داداشم می رفتیم قدم می زدیم تاریک تاریک بود اولش وحشتمون گرفته بود ولی بعد دیدیم یواش یواش شلوغ شد خلاصه خیلی لذت بردم

از یه طرفم غصه شمیمو داشتم پسره دیگه دیوونمون کرد از تهران تا خود شمال 100 بار زنگ زد تو شمالم که بودیم تا 4صبح حرف می زدن منم که همش داشتم حرص می خوردم اشکانم بهم یه چند بار غر زد که مامان این شمیمو کنترل کن این کیه این همه بهش زنگ می زنه انگار پسره می خواد لج منو در بیاره منم چیزی نگفتم خودمو زدم به خریت که انگار نمی فهمم کی بهت زنگ می زنه حتی پسر برادرم هم صداش در اومده بود فقط تونستم به شمیم بگم یه خورده با جنبه باش جلوی همه خودتو ضایع کردی فهمید من دارم حرص می خورم یه خورده اومد واسم لوس بازی دراوورد و گفت مامانی مطمئن باش من هیچ وقت باهاش ازدواج نمی کنم خیالت راحت

نمی دونست با این حرفش بیشتر اذیت شدم ولی چه می شه کرد جوونه و خام و درگیر عشق به این بچه ها چیزی نمی شه گفت فعلا فکر کنم سکوت بهترین راهه

خلاصه 3روز شمال بودیم خیلی جاها رفیتم متل قو محمود اباد نور ساری جای همتون خالی خیلی خوش گذشت

فقط بدیش این بود که من سرمای بدی خوردم و تب ولرز کردم تازه 2تا امپولم خوردم خیلی درد داشت

امروز دارم می رم جشن تولد دوست شمیم فکر کنم خوش بگذره چون همه جوونا هستنو دوتا از دوستای صمیمی خودم فکر کنم فرصت خوبی باشه واسه یه خوش گذرونیه چند ساعته خدارو شکر این روزا ارومه و زیاد دغدغه ای ندارم به غیر از شمیم که اونم می گه درست می شه

خیلی دوستون دارم

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت13:5توسط شبنم | |

دلم بدجوری گرفته دیشب عین بچه ها نشستم گریه کردم ازین که باید خودمو جلوی بچه هام خونسرد بگیرم یه خورده عذاب می کشم این روزا به نامردیه خیلیا پی بردم این روزا نمی دونم درگیر خودم باشم یا شمیم؟

کاش مامانت یه فکر اروم داشت تا بهت خیلی راحت تر کمک می کرد

نمی دونم چی بگم؟؟؟؟ولی از وقتی دوستیه خودمو تجربه کردم و دوستیه خیلی کسایه دیگه کمتر کسیو دیدم که این رابطه عاشقانه تو مسیر درستش پیش بره و دردسر ساز واسه روحت نباشه

وقتی شمیم داشت باهاش دوست می شد بهش گفتم ادم درست حسابی نیست از قیافش خوشم نیومده بود خیلی هم بدلحن بود اصلا شخصیت نداشت انگار خانواده ای نداشت که غصه تربیتشو بخوره

شمیم چند بار بهم گفت باهاش بهم زدم این منو خوشحال کرد ولی راستشو نگفته بود نمی دونم چرا؟؟؟من که هیچ وقت بهش سخت نگرفته بودمو همیشه سعی کرده بودم کمکش کنم نمی دونم شاید دیده بود من حرص می خورم از طرف دیگه هم دوسش داشت خواست بهم دروغ بگه

شمیم با گریه می گفت پریسا(دوستش)با یه دختره دیدتش ....اول سعی کردم خودمو اروم بگیرم سرزنششم نکردم که چرا بهم راستشو نگفتی ولی وقتی نمره هاشو تو اینترنت دیدم که یه درسه 4واحدیو شده 9 فهمیدم یه مشکلی داره نمی دونم شاید انقدر غرق مشکلاتم بودم که شمیمو ندیدم

گفتم شمیم تو که همه نمره هات بالای 17 بود این نمره دیگه چی بود؟حالا به غیر از این بازم افتاده داشت ولی این از همه فاجعه بار تر بود خلاصه فهمیدم بچم چند روزه درگیر این پسر ست

می دونم دوسش داره چون وقتی فهمید با یکی دیگه هست به جای اینکه بی خیالش شه و گوشیشو خاموش کنه رفت سراغش و ازش دلیل خواست خوب اونم قبول نکردو الان شمیم تو یه شکه بزرگه در حالیکه می دونه حقیقته ولی می خواد تلقین کنه که نیست خودم با پریسا صحبت کردمو اونم گفت مطمئنم خودش بود اخه تو این تهرانه به این بزرگی اونم پریسا که دوست شمیمه باید می دیدش؟؟؟این دیگه چه حکمتی بود خدا قربونت برم

نمی دونم چی کار کنم از یه طرف انکار کردن از طرف دوست پسرش از طرف دیگه عشق شمیم تصمیم گرفتم با پسره حرف بزنم در حالیکه حاضر نبودم یه لحظه قیافشو تحمل کنم ولی از روی اجبارو به خاطر دخترم این تصمیمو گرفتم به اشکانم چیزی نگفتیم چون می شناسیمش...انعطاف نداره

حالا تو پست بعدیم می گم چی بهش گفتمو چی بهم گفت

ولی واقعا بی شخصیت بود خیلی... حیف شمیم که گیر تو افتاده نمی دونم چی کار کنم می ترسم دخترم مثل خودم بد بخت شه پسره  از خواستگاری حرف می زد دعا کنین برام

راستی من 13اردیبهشت به دنیا اومدم فکر کنم واقعا عدد 13 نحسه که داره بلا پشت بلا بر من نازل می شه

بهم بگین چی کار کنم؟؟؟؟؟به هم فکریتون نیاز دارم یعنی شمیمو دوست نداره؟؟؟خب اگه دوست نداره چرا حرف از ازدواج می زنه؟؟؟یعنی چی؟؟؟اصلا دوست داشتن یا نداشتنش مهم نیست اینو بگین چه جوری شمیمو از فکر این منصرف کنم؟؟؟

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت20:34توسط شبنم | |

اینم از زندگیو سرنوشت بنده حالا که داستان زندگیمو نوشتم داشتم با خودم فکر می کردم که دیگه از چی بنویسم ...

اول با خودم گفتم دیگه نوشتنو بی خیال شمو یه سری شعر و این جور چیزا تو وبلاگم بزارم که وبلاگم حداقل پا برجا باشه ولی نمی دونم چرا این جوری به دلم نمی شینه

بعد گفتم چون به عکاسی علاقه مندم یه سری عکسهایی که خودم می گیرمو بزارم ولی اینم عملی نشد چون فعلا مسافرت نمی تونم برمو سوژه خوبی ندارم

خلاصه در اخر به این نتیجه رسیدم که از روزمرگی های زندگیمو بچه هام بنویسم فکر کنم این جوری واسه خودم بهتر شه و ناراحتی ها وشادیهامو با شما قسمت کنم و یه سری از مسائلی که تو دلم هستو بیان کنم تا شاید یه خورده سبک شم چون به این معتقدم که نوشتن واقعا یه تخلیه روحیه

از این به بعد منتظر روزمرگی های زندگیم باشین البته می دونم شاید واسه خیلیاتون جالب نباشه

باورم نمی شه انقدر زود داره به سنم اضافه می شه یه چیزیو صادقانه بگم بعضی وقتا به شما جوونا بدجوری حسودیم می شه و دوست دارم مثل گذشته ها هنوز کم سن و سال باشم البته تا سعی دارم این کارو می کنم بیشتر با جوونا هستمو بیشتر تو جمع اونا احساس خوشی می کنم اغلب دوستامم یه 10 سالی از خودم کوچیکترن البته هم سن خودمم هستن ولی اگه احساس کنم با اخلاق من جور در نمیان سعی می کنن زیاد باهاشون نباشم

نمی دونم شاید این یه ضعفه بزرگه شاید عقده ای شدم بعضی وقتا به نی نی سایتا می رم می گم کاش زمان ما هم این چیزا بود که منم بهترین خاطراتو شیطونیای بچه هامو می نوشتمو امروز با خوندنشون لذت می بردم

مطمئنم خیلی باحال می شد نمی دونم شاید ازین به بعد از کوچیکیای اشکان و شمیم هم بنویسم چون مثل اینه تموم روزاشون برام روشنه و کلی حرفای خنده دار دارم واسه گفتن

کوچیکیای بچه هام مثل بهشت رفتن بود هیییییییییییی زود تموم شد چه روزای خوبی بود

بی خیال....

این روزا کلاس زبان و باشگاه ورزشی می رم البته باشگاهو یه 10 سالی هست می رم ولی زبانو تازه شروع کردم خیلی خوبه تو کلاس بهمون خوش می گذره و کلاس جذابیه راستش دوست داشتم یه کلاس موسیقی برم علاقه من به گیتار برقی خیلی زیاده از صداش واقعا لذت می برم البته نه حالت خشنش حالت ارومش

موسیقی دومم پیانو البته دست و پا شکسته یه چیزایی بلدم چون بچه هام هر دوتاشون بلدن ولی انگار من استعداد تو این زمینه ها ندارم نمی دونم شایدم وقت نذاشتم موسیقیه سوم می ره تو سنتی ستار و خیلی دوست دارم فکر کنم بیشترم شایسته یه خانومه 40 ساله باشه تا گیتار برقی

می گم به شما جوونا حسودیم می شه باور نمی کنین که چون اگه الان تو این شرایط بودم کار ها می کردم ولی افسوس که نیستم

گل های من قدر جوونیتونو بدونین اینا رو نوشتم که بدونین وقتی هم سن من شدین شاید نتونین خیلی کارا کنین مخصوصا اگه جنسیتتون مونث باشه که دیگه .....

خلاصه اینا یه مقدمه ای بود از روحیات من به زودی از زندگیه الانم می نویسم

همتونو خیلی دوست دارم از ته قلبم می گم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت11:50توسط شبنم | |

اون روز از همه چی بیزار شده بودمو نفرت خاصی نسبت به دنیا پیدا کرده بودم انگار نه انگار بچه ای این وسط بود دیگه به هیچی فکر نکردم واین عملو انجام دادم فکر می کردم می میرم چون هم قرص خورده بودم هم رگمو زده بودم خیلیم عمیق بود منی که از خون می ترسیدم ببینین به چه وضعی افتاده بودم که هیچ دردیو احساس نمی کردم دیگه هیچی متوجه نشدم تا اینکه چشامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم و هزار تا بندو بساط بهم وصل بود اصلا باورم نمی شد زندم وقتی چشامو باز کردم هیچ کس دوروبرم نبود منم ماتو مبهوت اطرافمو نگاه می کردم اول فکر کردم تو این دنیا نیستم ولی وقتی یکی از پرستارا اومد تو اتاق شروع کردم به داد زدنو جیغ زدن که چرا منو زنده کردین لوله ای که تو معدم کرده بودن انقدر به دیواره های گلوم خورده بود از بس داد می زدم همه گلوم پاره شده بود ...

ایمان اومد پیشمو به جای اینکه دلداریم بده فحش بارم می کرد خدا رو شکر قبل از اینکه بچه ها بیان خونه ایمان اومده بودو منو تو این وضعیت دیده بود اگه شمیم این صحنه رو می دید فکر کنم سکته می کرد البته بعدا فهمید من خودکشی کردم....

چند روز بیمارستان بودم تا معدم کامل خالی شه وقتی حالم بهتر شده بود از دکتره پرسیدم چرا نمردم؟من که هر کاری بود کرده بودم بهم گفت خانوم قرص کم خورده بودی ازین به بعد یادت باشه دو برار این قرص بخوری....

بعد این ماجرا هم خانوادم و هم بچه ها فهمیدن من خودکشی کردم باباو مامان گفتن طلاق بگیر خودمون حمایتت می کنیم و بیا پیش ما پیش چند تا روانشناسم رفته بودم و همین پیشنهادو بهم داده بودن هیچ کس بهم توصیه نمی کرد به این زندگی ادامه بدم از طرف دیگه شمیم و اشکان خودشون اصرار داشتن من جدا شم

خلاصه یه روز با بچه ها صحبت کردمو تصمیمو بهشون گفتم و اختیارو به خودشون واگذار کردم که پیش من باشن یا باباشون

چند روز رفتم خونه مامانم اینا ببینم چی می شه؟؟ایمان اومد دنبالم ولی من نرفتم و بهش گفتم از دادگاه درخواست طلاق کردم

هر موقع وقت دادگاه می شد نمی یومد و بهونه جور می کرد بهم می گفت همه چی درست می شه ولی جالب می دونین چیه؟هیچ وقت گناه هاو کارای خودشو مشکل نمی دونست و کاری که من کرده بودم براش مساله بودبهم می گفت سعی می کنم دیگه بهت بدبین نباشم منم می گفتم دیگه برام مهم نیست هر چی می خوای فکر کن

بعضی روزا به گذشته ها فکر می کنم به اینکه چه زود خوشی هامون تموم شد ولی چرا من؟؟؟/چرا این همه ادم تو دنیا خوشبختن...چرا من و ایمانی که واسه یه لحظه در کنار هم بودن لحظه شماری می کردیم باید این اتفاق برامون می یفتاد؟؟/چرا منی که انقدر به عشقم پافشاری می کردمو بهترین لحظات و واسه بهترین زندگی فراهم می کردم چرا من رفته بودم به سمت یه مرده دیگه؟؟؟

نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت؟؟حکمت؟قسمت؟؟نمی دونم......

منو ایمان 6ماهه که از هم جدا شدیم بچه ها پیش خودم هستن ولی خب هر از گاهی پیش بابشونم می رن البته طلاق نگرفتیم اقا ایمان طلاق نمی دن الانم هر روز پافشاری می کنه می خوام یه زندگیه جدید باهات شروع کنم

نمی گم خیلی خوشحالم که جدا شدم نه ولی از یه سری دقدقه ها ازاد شدم واقعا شرایط سختی داشتم چند سال تلاش کردم که زندگیو دوباره تو دستم بگیرم ولی ایمان نخواستو با بدبینی ها و شکاکیاش دنیامو جهنم کرد

جدا شدن اصلا چیزه خوبی نیست بعضی وقتا که حالم خیلی خوبه حس می کنم نیاز دارم دوباره با ایمان باشم ولی هر وقت به روزای بدم فکر می کنم دوباره تنفر همه وجودمو پر می کنه

فقط اینو می دونم که خدا دوتا بچه خوب بهم داده که دلم بهشون خوش باشه من خودمو رها کردمو همه دلخوشیم به بچه هامه هر بلایی سرم بیاد دیگه برام مهم نیست فقط می خوام بچه هام خوشبخت شن

+نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت12:52توسط شبنم | |

امروز اومده بودم که بقیه ماجرا رو بنویسم ولی وقتی به پیشنهاد یکی از دوستام این وبلاگو خوندم دیگه توان نوشتن نداشتم و خیلی حالم بد شد

مطلب امروزم از زبونه خواهر یکی از مسافران هواپیما که به سمت ارومیه می رفت وسقوط کرد

می دونین ناراحتیش کجاست؟؟؟زهرا(مسافر این هواپیما)تازه یه وبلاگ به اسم دخترش ترنم که تازه به دنیا اومده بود باز کرده بودو در نهایت که واسه دیدار خانوادش از تهران به ارومیه می رفت این اتفاق واسه خودشو شوهرشو بچش پیش اومد دیگه نمی تونم حرفی بزنم خودتون از زبون خواهرش بقیه رو بخونین

 

روز شنبه زهرا به همه خبر داد که داره به همراه یکی یدونش می آد تا همه ی فامیل ،که تا حالا ترنم رو ندیده بودن، بیان دیدنش ،

روز یک شنبه همه حاضر شدند به خصوص مامانم براشون اتاق حاضر کرد و خرید کرد که ترنمش داره برای اولین بار می آد ارومیه ،

قرار بود ساعت 4 حرکت کنند اونا هم زنگ زدن گفتن ما2.15 زنگ زدیم تاکسی بیاد و بریم فرودگاه ، بعد زنگ زدن گفتن تاخیر داره مامانم خیلی نگران بود و می گفت هوا خرابه ،خطرناکه نگه دارین هفته بعد بیایین ، گفتن نه هفته بعد ترنم واکسن داره آخه 4 ماهش می شه نمی تونیم هفته بعد بیایم از ترفی هم بابام رو عمل کرده بودند و ما به زهرا نگفته بودیم وقتی فهمید مصمم تر شد که بیاد .....خلاصه.......... بالاخره ساعت6 خورده ای سوار هواپیما شدن و زنگ زدن به ما و گفتن خودتون رو آماده کنین ترنم بابا داره می آد شهرتون

اون یکی خواهرم سمیه،ما سه تا خواهر بودیم، با شوهرش رفته بود دنبالشون که دیده بود همش می گن الان میاد الان میاد ولی یکدفعه دست وپاشون رو گم کردن و همرو از فرودگاه انداختن بیرون

خواهرم می گه به ما گفتن داره برمگرده تهران ماهم ناراحت از این که الهی بمیرم باز تو حسرت ارومیه موند بودیم که مامانم زد زیر گریه و گفت دلم خیلی گرفته هیچ وقت اینطوری نشده بودم نمی دونم چرا حالم اینطوری تقریبا ساعت 8.40 دقیقه بود،یک ساعت بعد از سقوط، که خالم زنگ زد و گفت انگار می گن هواپیما نقص فنی داره دیگه همه نگران شدن 20.30 رو باز کردیم ببینیم چه خبر که گفت این هواپیما سقوط کرد ،هیچ وقت اون لحظه یادم نمی ره، همه از حال رفتیم دختر عمم که خونه ی ما بود فهمیده بود و ده دقیقه قبل از فهمیدن ما بهانه آورد و گفت که باید بره نگو رفته وایساده دمه کوچه که ما بهش زنگ بزنیم و اون دوباره برگرده ،شوهر خواهرم هم رفته بود دارو بگیره که زنگ زدیم بهش و گفتیم سریع خودشو برسونه

نفهمیدم چطوری لبس پوشیدم وهمراه سمیه و شوهرش رفتیم پیش هواپیما ولی راها رو بسته بودن ونمی ذاشتن کسی بره اونجا فقط می دیدیم که آمبولانس ها دارن آژیر کشون می رن رفتیم بیمارستان امام خمینی و منتظر شدیم خبر بیارن اولش گفتن همه زخمین و 3 نفر مرد ولی بعد معلوم شد 80 نفر مرد اون شب تانصفه شب بیمارستان ها رو گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم و برگشتیم خونه همه اونجا جمع بودن عاشورایی بود برای خودش همه داشتن با تلفن حرف می زدن که شاید خبری بشه ولی نشد فقط اسامی زنده هارو زیر نویس کردن که اسم زهرا و امین وترنم توش نبود

نمی دونید تاصبح ما چی کشیدیم هیشکی نخوابید البته پسرعموم وچند نفر دیگه از فامیلامون می دونستن همشون مردن ولی کسی دلش نمی اومد چیزی به ما بگه حتی می گن ترنم زنده بود و بعدا از سرما یخ زده بوده ،پسرعموم خودش جنازه ها رو دیده بود که کنار هواپیما دراز کرده بودن..........

صبح زنداییم که رفته بود برای شناسایی خبر داد که جنازه ها پیدا شده می گفت ترنم فقط چند قطره خون روی دماغش بود ولی بدنش سالم بود ، زهرا که اصلا یه قطره خون هم از دست نداده بود ولی امین آقا صورتش خونی شده بود فکر کنم اون ضربه مغزی شده بود آخه ترنمم بغل اون بود

آفرین به غیرتش که نزاشته بود ترنم ضربه ببینه

اون رو روز تو خونمون غوغایی بود همه اومده بودن حتی از تهران

http://mamanetaranom.blogfa.com/post-12.aspx

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت12:52توسط شبنم | |

واسه شمیم کلی دعا کردیم و به همه کس و همه چی متوسل شدیم تا خدا دوباره بهمون برش گردوند از وقتی شمیم این جوری شد ایمان وحشی تر شده بود انگار تقصیر من بود شمیم این جوری شده خلاصه جهنمی بود زندگیم یه روز تصمیم گرفتم برم پیش خانوم سعید حتی اگه فحشمم بده حرفمو بهش بزنم

می دونستم تو یه مهدکودک کار می کنه ظهر که شد منتظرش شدم تا بیاد وقتی از در بیرون اومد تا قیافمو دید انگار برقش گرفته با یه حالت تنفر نگام کردو رفت منم پشت سرش رفتم تا از مهدکودک دور شه وبتونم باهاش حرف بزنم اول دستمو گذاشتم رو شونه هاش تا وای سه وقتی این کارو کردم گفت دیگه چی از زندگیم می خوای اتیش زدی به جونمون شوهرمو هوایی کردی منو روانی کردی زندگیم شده عین جهنمو این حرفا بهش گفتم تروخدا بیا سوار شو بریم یه جایی باهات حرف بزنم اولش نمی یومد ولی دیگه با پافشاریه من اومد تو ماشین نشستو منم تا نگاش کردم زدم زیر گریه عین ابر بهاری گریه می کردم و به غلط کردن افتاده بودم بهش ماجرا رو کلا توضیح دادم فکرشو نمی کردم انقدر خوب باشه بهش گفتم نفرینتو از سر بچه هام دور کن هر چی می خوای منو نفرین کن ولی بچه هامو نه من تا اخر عمرت خدمتتو می کنم این حرفا انگار دلش برام سوخته بود بهم گفت یه جورایی به سعید حق می دم ازم دور شه گفت بیماریه افسردگی دارمو این حرفا خلاصه کلی باهم دردو دل کردیمو اخرش گفت حامله ام بعد از 15 سال باردار شده بود خیلی خوشحال شدم خیلی می دونستم زندگیشون بهتر می شه وقتی اخلاق زنشو دیدم به خودم لعنت فرستادم که چرا در حق زن به این خوبی این کارو کردم عین دیوونه ها شده بودم بعد حرف زدنمون رفتم امامزاده صالح یه دوساعتی دردودل کردمو یه خورده سبک شدم

زندگیم شده بود پر از جنجالو بحث و بد بختی دیگه  ایمان منو از قرنطینه در اوورده بودو بی خیالی طی می کردو حتی یه سلامم با هام نمی کرد فقط تو مهمونیا حرف می زد باهامو منم غذا و شستن لباساو این چیزارو برعهده داشتم شمیم که همه این چیزا رو می دید وقتی اشکان بر گشتو این وضعیتو دید گفت مامان از بابا جدا شو شما به درد هم نمی خورین داری خودتو داغون می کنی از کی می ترسی؟می گفت مامان بخدا شما پیش هم نباشیم ما خوش تریم ولی من توجه نمی کردم نمی خواستم بچه هام تو این وضعیت بزرگ شن

روز به روز بدتر می شد دیگه تحملم زندگی نداشتم تا اینکه یه روز انقدر احساس خالی بودن وبی هویتی کردم که هر چی قرص بودو کردم تو دهنمو فقط دوست داشتم بمیرم دیگه فکر هیچی نبودم نه طلاق نه بچه ها نه زندگی فقط یه جایی که منو از همه این جنجالا دور کنه و راحت شم ودست به این کار زدم تموم رگ دستمو زدم و معدمو پر قرص کردم ولی انگار خدا نمی خواست من بمیرم.........

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت10:29توسط شبنم | |

سلام دوستای گلم وای وای وای خیلی خیلی شرمنده ام ....

صفحه ی نتم سوخته اصلا بالا نمی یاد اینم شانسه منه الانم با کامپیوتر خودم نیستم خلاصه امدم عذر خواهی کنم از همتون ممنونم که سراغمو گرفتین نظرای شما برام دلگرمیه

از دوستای تازه واردم هم معذرت می خوام قدمتون سنگین نبود بدشانسیه من بود امیدوارم زودتر درست شه بهم قول دادن تا چند روزه دیگه درست می شه حالا ببینم چی می شه....

دوستون دارم برگشتم از خجالته همه در می یام چون الان نمی تونم براتون نظر بذارم

فعلا........

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت13:24توسط شبنم | |

وقتی خونه رو عوض کردیم و دیدم ایمان به بچه ها چیزی نگفته خوشحال شدم فکر کردم می خواد زندگیمون درست شه منم سعی کردم خودمو دوباره بسازم تمومه خونه پر شده بود از کتابای روانشناسیو فیلمو این چیزا که زندگیمو خوب کنم اوایل ایمان خیلی فرق کرده بود خیلی دیگه شبا بیرون نمی رفتو با بچه ها بیرون می رفتیمو یکی دو هفته خوب بود منم به ایمان خیلی محبت می کردم که جبران کنم ولی نگو همه رو ظاهر بود چند روزی خوب بود ولی یه شب ازم سوالای عجیب غریب می پرسیدو همش از سعید سوال می کرد فکر می کرد من خیلی بهش نزدیک بودم هر چی بهش می گفتم اون فقط یه هم صحبت بود باورش نمی شد بعضی شبا صداشو بلند می کردو بچه ها می فهمیدن ما داریم بحث می کنیم یه شب گفت بریم بیرون می خوام باهات صحبت کنم ساعته 11 اینا بود به بچه ها گفتیم عموتون مریض شده و داریم می ریم ملاقاتش من اون شب می خواستم همه چیو واسش تو ضیح بدمو از فکرای بدی که راجع به من می کرد رهاش کنم اوایل خودمم تعجب کرده بودم چطور اروم بودو به سعیدو من کاری نداشت ولی هر چی زمان می گذشت انگار با خودش فکر بیشتری می کردو عذاب می کشید

خب منم می دونستم بدترین کارو کردم ولی خواستم اون شب از اولش واسش توضیح بدمو کوتاهی هایی که در حقم کرد که من تبدیل به این شخصیت شدمو متوجه بشه

یه دوساعتی تو ماشین حرف زدیمو هر چی می گفتم یه چی دیگه می گفتو داد می زد عین دیوونه ها شده بود ترسیده بودم ازش ...

تا اینکه انقدر عصبی شد و شروع کرد به زدن من خیلی زد تموم دهنم پر خون بود ولی هیچی نمی گفتم شاید خوب بود براش که بزنه شاید این کارش باعث می شد اروم شه منم از خودم دفاع نمی کردم و اون فقط می زد تموم صورتم جای دستاش بود و اخر سر سیگار روشن کن ماشینو زد به گوشه ی لبم انقدر دردم گرفت که منونستم تحمل کنمو منم با اون شروع کردم به زدن عین دیوونه ها شده بودیم اون می زد منم می زدم ولی خب تحمل هیکل اونو نداشتم اون خیلی از من قوی تر بودو خلاصه انقدر زد که چند تا ماشین دورمون جمع شدنو می خواستن ما رو از هم جدا کنن واییییییییی چه شب بدی بود

اون شبو نتونستیم بریم خونه چون صورتم داغون بودو بچه ها می فهمیدن...

رفتیم خونه دوست ایمان که مسافرت بود اون شب حتی ایمان یه معذرت خواهیم نکرد فقط منو برد دکتر تا صورتم پانسمان شه اونم فقط به خاطر بچه ها وگرنه دوست داشت منو علیل کنه که دیگه هیچ کی نگام نکنه

خلاصه روزا می گذشت روزا که بچه ها خونه نبودن گوشیه تلفن همه قطع بودنو موبایلمو ازم گرفته بود و درا روهمه قفل می کرد کلیدم می برد من مثل یه زندونی بودم حتی اگه انجمنی می شد تو مدرسه شمیم نمی ذاشت برم شب هم دیگه پیشم نمی خوابیدو جای اون شمیم می یومد پیشم اشکانم همراهه داییش واسه ادامه تحصیل رفت انگلیس تنهای تنها بودم

تا اینکه بچه ها فهمیدن ما اختلافه جدی داریم شمیم که فقط گریه می کرد بچم داشت دق می کرد باورش نمی شد منو باباش عین سگ و گربه شدیم همش می گفت مامان چرا به جای بابا من پیشت می خوابم چرا بابا بهت سلام نمی کنه چرا مثل دوستام با مامان باباشون بیرون نمی ریم قبلنا من با بچه ها بیرون می رفتم ولی ایمان اینم نمی ذاشت دیگه حتی تا سوپر مارکت برم چه برسه تفریح دلم خوش بود اشکان این چیزارو نمی بینه ولی شمیم داشت اب می شد

همش حس می کردم نفرین خانوم سعید منو به این روز انداخت دلم می خواست یه روز ازش عذر خواهی کنم ولی می دونستم اون حتی نمی خواد قیافمو ببینه همش حس می کردم یه اتفاقی واسه بچه هام می یفته تا وقتی نفرینش پشتم باشه تا اینکه یه روز از استخری که شمیم رفته بود واسه شنا زنگ زدن و گفتن شمیم سرش خورده به گوشه استخر و بیهوش شده.........

خدایا داشتم خل می شدم عین دیوونه ها شده بودم فکر می کردم شمیم دیگه می میره منم فقط فکر خودکشی بودم بی حاله بیحال بودم تا اینکه خدارو شکر بعد از یه روز بهوش اومدو منم تصمیم گرفتم برم پیش خانومه سعیدو ازش حلالیت بگیرم تا شاید نفرینش از سر بچه هام رد شه

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت13:23توسط شبنم | |